My take on The 15 Commitments of Conscious Leadership

چیزی که در این کتاب برایم جالب بود، فاصلهی میان دانستن چند اصل خوب و زندگیکردن با آنها در موقعیتهای واقعی بود. خودآگاهی وقتی معنا پیدا میکند که روی کیفیت تصمیمها، گفتوگوهای سخت و میزان مسئولیتپذیری ما اثر بگذارد.
قبل از اینکه این کتاب را بخوانم، فکر میکردم قرار است مثل اکثر کتابهای مدیریت باشد؛ چند مدل، چند ماتریس، چند تکنیک برای اینکه جلسههای بهتری برگزار کنیم یا تیم را بهتر مدیریت کنیم.
اما خیلی زود فهمیدم که موضوع کتاب اصلاً اینها نیست.
موضوع اصلی کتاب این است که قبل از هر تصمیم، ببین از چه نسخهای از خودت داری رهبری میکنی.
آیا واقعاً مشکل مدیرها بلد نبودن مدیریت است؟
اگر چند سال مدیر بوده باشید، احتمالاً جواب این سؤال «نه» است.
اکثر مدیرها میدانند باید فیدبک بدهند، جلسات One-on-One برگزار کنند، هدف تعیین کنند و KPI تعریف کنند.
اما چرا با وجود اینکه همه اینها را بلدند، بعضی تیمها رشد میکنند و بعضی نه؟
به نظرم جوابش دقیقاً همان چیزی است که نویسندگان کتاب روی آن دست گذاشتهاند.
ممکن است دو مدیر دقیقاً یک کار را انجام دهند، اما یکی از روی کنجکاوی و دیگری فقط برای اثبات اینکه حق با اوست.
از بیرون رفتارشان یکی است؛ از درون نه.
بالای خط یا پایین خط؟
کل کتاب را اگر بخواهم در یک جمله خلاصه کنم، همین است.
نویسندگان میگویند قبل از هر تصمیم از خودت بپرس:
الان بالای خط هستم یا پایین خط؟
پایین خط یعنی:
- حالت دفاعی داری.
- میخواهی ثابت کنی حق با توست.
- دنبال مقصر میگردی.
- ذهنت بسته است.
بالای خط یعنی:
- حاضر هستی اشتباه کرده باشی.
- کنجکاوی.
- دنبال یادگیری هستی.
- میتوانی واقعیت را از برداشت ذهنی خودت جدا کنی.
جالب اینجاست که کتاب اصلاً نمیگوید همیشه باید بالای خط باشی.
بلکه میگوید پایین خط بودن طبیعی است؛ ماندن در آن انتخاب ماست.
بخشی که بیشتر از همه دوست داشتم
به نظرم ارزشمندترین قسمت کتاب، پانزده پیمانش نیست.
آن سؤال سادهای است که تبدیلش کردهام به یک چکلیست ذهنی.
هر وقت جلسه سختی دارم یا قرار است درباره یک پروژه تصمیم بگیرم، از خودم میپرسم:
الان دارم دنبال حل مسئله میگردم یا فقط میخواهم ثابت کنم حق با من است؟
همین سؤال، بارها مسیر تصمیم را عوض کرده است.
چهار مدل نگاه به دنیا
کتاب چهار وضعیت ذهنی را معرفی میکند.
اما به نظرم فقط دو تای اول، زندگی روزمره ما را کاملاً توضیح میدهند.
۱. To Me (بر من)
همه چیز برای من اتفاق میافتد.
اگر تیم بهتر بود…
اگر شرکت بودجه بیشتری میداد…
اگر مدیرعامل تصمیم دیگری میگرفت…
در این وضعیت همیشه یک مقصر بیرونی وجود دارد.
۲. By Me (به وسیله من)
اینجا سؤال عوض میشود.
به جای اینکه بپرسی:
«چرا این اتفاق افتاد؟»
میپرسی:
«من از این اتفاق چه چیزی باید یاد بگیرم؟»
همین تغییر سؤال، به نظرم مهمترین ایده کل کتاب است.
اما یک جا با کتاب اختلاف نظر دارم
فکر میکنم کتاب گاهی بیش از حد همه چیز را به ذهنیت مدیر ربط میدهد.
انگار اگر فقط روی خودت کار کنی، سازمان هم درست میشود.
ولی واقعیت سازمان این نیست.
من بارها دیدهام که مشکل اصلاً مدیر نیست.
مشکل KPI اشتباه است.
ساختار اشتباه است.
سیستم پاداش اشتباه طراحی شده.
یا فرآیندها آنقدر پیچیدهاند که بهترین مدیر دنیا هم نمیتواند معجزه کند.
به نظرم رهبری فقط خودآگاهی نیست.
رهبری یعنی خودآگاهی + طراحی سیستم.
اگر یکی از این دو نباشد، نتیجه ناقص است.
چیزی که با خودم برداشتم
من این کتاب را کتاب تکنیکهای رهبری نمیدانم.
بیشتر شبیه یک آینه است.
هر چند صفحه یک بار مجبور میشوی از خودت بپرسی:
«الان واقعاً از چه جایی دارم تصمیم میگیرم؟»
و همین سؤال، ارزش خواندنش را دارد.
آیا خواندنش را پیشنهاد میکنم؟
اگر دنبال کتابی هستید که به شما یاد بدهد جلسه را چطور اداره کنید یا KPI بنویسید، احتمالاً این کتاب انتخاب مناسبی نیست.
اما اگر احساس میکنید با وجود تجربه، هنوز بعضی تصمیمها را از روی استرس، ترس یا نیاز به اثبات خودتان میگیرید، فکر میکنم «رهبری از بالای خط» یکی از آن کتابهایی است که ارزش دارد آرام و با حوصله خوانده شود.
نه به این خاطر که همه جوابها را دارد.
به این خاطر که سؤالهای بهتری جلوی شما میگذارد.
برداشت من
ارزش این تعهدها زمانی روشن میشود که وارد تصمیمهای روزمره، تعارضها و جلسههای سخت شوند. فرهنگ بیشتر از آنکه نتیجهی جملههای زیبا باشد، از رفتارهای کوچکی ساخته میشود که زیر فشار تکرار میکنیم.
این کتاب برای من بیشتر یک یادآوری بود: تعیین جهت کافی نیست؛ شیوهی شنیدن، بازخورد دادن و پذیرفتن سهم خودمان در مسئله هم کیفیت کار جمعی را میسازد. هنوز بخش زیادی از آن نیاز به تمرین دارد.
